آواي فاخته

روزگار غریبی ست نازنین

دهانت را می بویند" مبادا گفته باشی دوستت دارم"

دلت را می پویند " مبادا شعله ای در آن نهان باشد"

روزگار غریبی ست نازنین

روزگار غریبی ست نازنین

و عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه می زنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

روزگار غریبی ست نازنین

روزگار غریبی ست نازنین

و در این بن بست کج و پیچ سرما

آتش را به سوخت وار سرود و شعر فروزان می دارند

به اندیشیدن خطر مکن روزگار غریبی ست

آن که به در میکوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابانند بر گذرگاهها مستقر

با کنده و ساتوری خون آلود

و تبسم را بر لبها جراحی میکنند و ترانه را بر دهان

کباب قناری بر آتش سوسن و یاس

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

ابلیس پیروز مست

سور عزای ما را بر سفره نشسته است

خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد.

 

احمد شاملو

   + نازی ; ۱:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱
    پيام هاي ديگران ()

روی خاک

هرگز آرزو نکرده ام

یک ستاره در سراب آسمان شوم

یا چو روح برگزیدگان

همنشین خامش فرشتگان شوم

 

هرگز از زمین جدا نبوده ام

با ستاره آشنا نبوده ام

روی خاک ایستاده ام

با تنم که مثل ساقه ی گیاه

باد و آفتاب و آب را

میمکد که زندگی کند

بارور ز میل

بارور ز درد

 

روی خاک ایستاده ام

تا ستاره ها ستایشم کنند

تا نسیم ها نوازشم کنند

از دریچه ام نگاه میکنم

جز طنین یک ستاره نیستم

جاودانه نیستم

جز طنین یک ستاره جستجو نمیکنم

در فغان لذتی که پاکتر

از سکوت ساده ی غمیست

آشیانه جستجو نمیکنم

 در تنی که شبنمیست

روی زنبق تنم

بر جدار کلبه ام که زندگیست

با خط سیاه عشق

یادگارها کشیده اند

مردمان رهگذر

 

قلب تیر خورده

شمع واژگون

نقطه های ساکت پریده رنگ

بر حروف درهم جنون

هر لبی که بر لبم رسید

یک ستاره نطفه بست

در شبم که می نشست

روی رود یادگارها

 

پس چرا ستاره آرزو کنم؟

این ترانه ی من است

دلپذیر

دلنشین

پیش از این نبوده بیش از این

 

 

 

(فروغ فرخزاد)

 

 

   + نازی ; ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱٦
    پيام هاي ديگران ()

جای تو خالیست

در این هوای سرد و مسلول

که برایم تکه ای از بهشت است

از پشت تمام خاطرات

روبروی دریچه ای ایستاده ام

روبروی دریچه ای که بارها و بارها بارها گرم شده ام به آغوشت.

و گونه هایم که رستنگاه  بوسه های ابدیت بود.

 

گرم میشوم و جریان ملایم عطری خوشایند درون ریه هایم میفرستم

صدای ضربانم را که تا شقیقه های منبسطم بالا میرود میشنوم

خاطراتم را به انضمام سیگاری سنجاق میکنم و

منتظر می مانم تا دوباره باز گردی.

   + نازی ; ٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٩
    پيام هاي ديگران ()

 

به که باید دل بست؟

به که شاید دل بست؟

سینه ها جای محبت، همه از کینه پر است .

هیچکس نیست که فریاد پر از مهر تو را ـ

گرم، پاسخ گوید

نیست یکتن که در این راه غم آلوده عمر ـ

قدمی، راه محبت پوید

***

خط پیشانی هر جمع، خط تنهائیست

همه گلچین گل امروزند ـ

در نگاه من و تو حسرت بیفردائیست .

***

به که باید دل بست ؟

به که شاید دل بست ؟

نقش هر خنده که بر روی لبی میشکفد ـ

نقشه یی شیطانیست

در نگاهی که تو را وسوسه عشق دهد ـ

حیله پنهانیست .

***

زیر لب زمزمه شادی مردم برخاست ـ

هر کجا مرد توانائی بر خاک نشست

پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ

هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شکست

به که باید دل بست؟

به که شاید دل بست؟

***

خنده ها میشکفد بر لبها ـ

تا که اشکی شکفد بر سر مژگان کسی

همه بر درد کسان مینگرند ـ

لیک دستی نبرند از پی درمان کسی

***

از وفا نام مبر، آنکه وفاخوست، کجاست ؟

ریشه عشق، فسرد

واژه دوست، گریخت

سخن از دوست مگو، عشق کجا ؟ دوست کجاست ؟

***

دست گرمی که زمهر ـ

بفشارد دستت ـ

در همه شهر مجوی

گل اگر در دل باغ ـ

بر تو لبخند زند ـ

بنگرش، لیک مبوی

لب گرمی که ز عشق ـ

ننشیند بلبت ـ

به همه عمر، مخواه

سخنی کز سر راز ـ

زده در جانت چنگ ـ

بلبت نیز، مگو

***

چاه هم با من و تو بیگانه است

نی صد بند برون آید از آن، راز تو را فاش کند

درد دل گر بسر چاه کنی

خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند

گر شبی از سر غم آه کنی .

***

درد اگر سینه شکافد، نفسی بانگ مزن

درد خود را به دل چاه مگو

استخوان تو اگر آب کند آتش غم ـ

آب شو، « آه » مگو .

***

دیده بر دوز بدین بام بلند

مهر و مه را بنگر

سکه زرد و سپیدی که به سقف فلک است

سکه نیرنگ است

سکه ای بهر فریب من و تست

سکه صد رنگ است

***

ما همه کودک خردیم و همین زال فلک

با چنین سکه زرد ـ

و همین سکه سیمین سپید ـ

میفریبد ما را

هر زمان دیده ام این گنبد خضرای بلند ـ

گفته ام با دل خویش:

مزرع سبز فلک دیدم و بس نیرنگش

نتوانم که گریزم نفسی از چنگش

آسمان با من و ما بیگانه

زن و فرزند و در و بام و هوا بیگانه

« خویش » در راه نفاق ـ

« دوست » در کار فریب ـ

« آشنا » بیگانه

***

شاخه عشق، شکست

آهوی مهر، گریخت

تار پیوند، گسست

به که باید دل بست ؟

به که شاید دل بست ؟

 

 

مهدی سهیلی

 

(( 28 اسفند  1350 ))

   + نازی ; ٧:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱
    پيام هاي ديگران ()

مراثی ارمیای نبی- باب پنجم

آه پروردگار من !

مصیبت مرا و

ملت مرا

بیاد آر!

 

تو

دشمنان مرا و

ملت مرا

نظاره کن؛

دشمنانی که وارثند اکنون

اجنبیانی که وارثند اکنون.

 

و ما

همگانی بی چراغ و چوپانیم.

مادرانی بی سایه و

بیوه گانی

که برهنه اند.

 

دریغا...!

هم آب و آتش خویش را

مشتریانی دوباره ایم.

پی اندر آمدگانی در پس

رنج گریزی در پیش

خستگانی خواب آلود و

آلودگانی برهنه ایم.

 

آری

با اهل ((مصر)) و ایل ((آشور))

هم به جستجوی کفی نان،

که به دریوزگی

دستی به دامان دیگران سپرده ایم.

 

پدرانی کفرکیش و

وارثانی کیفربین؟

وه... از ابلهانی

که بر سریر سلطنتند!

آه.... پروردگار من!

راه ...! راهی را،

راه رهایی کجاست؟

 

نانی به سایه ی شمشیر

شمشیری برهنه بر گردن

و خاطر جانی

که به جستجوی لقمه ای

حتی،

خطر به جان خسته ی خویش

خرییده است.

سیما سوختگانی از سموم این همه سال،

این همه سال سپرده سرانی به سایه ی خصم.

 

آه ... پروردگار من !

زنان قبیله ام

اکنون

بی عصمت و عشق

می میرند.

و باکرگان یهودا را

اکنون،

که بردگانی بی پرده و پریشانند.

سروران بر دار و مشایخ بی بها.

سنگها به شانه و

آسیابی بر کول،

برنایان میهن من

این گونه می زی اند.

 

بارها به شانه و

هیزم به گرده ی طفل،

کودکان میهن من این گونه می زی اند.

مشایخ اما

مردگانی به دروازه اند،

و برنایان

مردگانی از مراثی خویش.

نه شام و نه سور،

نه شعر و نه شادی،

نه رقص و نه شور.

 

نه کلامی که دلبخواه،

بی تاج و بی کلاه

که ما

همینانیم،

 

غرقه به رنج و

آلوده در گناه.

 

چشمها

بی چراغ و بی چهره

دستها

تک و بی تا و بی رفیق

دلها پر.

 

اما تو ای پروردگار من!

همواره در جلوس و

همواره در جمیع،

همواره و هموارگان

تویی!

-و ما، اما بر سرنوشتی چنین

چه بایدمان؟

که خود از یاد رفتگانی بی یاد و بی یاوریم.

 

پروردگار من !

ای پروردگار پهنه های پریشان!

ربخیز و بخوانمان!

من و این ملت من

خواهنده و خواستار خدایی

همچون تو بوده اند.

برخیز و بخوانمان!

 

سید علی صالحی

 

 

   + نازی ; ۱:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱٧
    پيام هاي ديگران ()

مژده بهار

 

در انتهای شاهراه

چیزی در من نهیب زد

صدایی که به صدای خودم میمانست

.....

در اصطکاک ترنم لبها و چشمها و دستها

برگی رویید از شاخه ی تکیده ای خاموش

......

در انتهای شاهراه

کسی نشسته

از عمق ریشه ام

که مرا به نام میخواند

به شعر میسراید

به رنگ میبیند

میبوید

میخواهد

...

.

دیگر سکوت را به هم خانگی نمیخواهم

از خواب زمستانی بیدار شده ام

بهار با هزار نوید در راه است....

 

 

   + نازی ; ۱:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢٩
    پيام هاي ديگران ()

..............

از کنار هم می گذریم بی هیچ کدورتی یا غمی ، غم که چرا، کمی نه پایدار.

تنهایی را برای هم بر می گزینیم، تنها یی که پر است از حضور عشق و خدا، که عشق خود رایحه ای است از دوست.

از کنار هم میگذریم و بی هیچ چشمداشتی ، آینده مان را برای هم می بخشیم.

از کنار هم ، چون دو یار و همسفر، برای همیشه خداحافظی میکنیم.

آنچه را بعد نگاهی، هر دو خواسته ایم، حرفهایی که چشمهایمان ، چون گذشته رد و بدل کردند.

خود تصمیم گرفتند، چشمها را میگویم، خود مراسم را به پایان بردند، مراسمی نمناک، زیر باران، روی پلک ها و تمام شد همه چیز، بی شعری یا آهی....

فقط با آرزویی بزرگ و لطیف که نمیدانم، هیچ کداممان، که آن آرزو کی و چگونه به واقعیت خواهد رسید ؛ کسی چه میداند چه خواهد شد!

آرزو برجاست و بر قول.

از کنار هم ، چون دو دوست دو یار می گذریم. به شرطی که همیشه، تا آخر ، تا آخرین سر منزل با هم باشیم.

کاش می شد باز هم با هم باشیم.

 

 

و سکوتی که پر از زمزمه است

پشت پرچین نگاهت پیداست

و دعایی که به لب آوردی

دل من را لرزاند

دل من جمع شد و زود گرفت

بس که حرفت پر یک معنا بود.

« گر چه می دانستم، دل تو پر از غمهایی است که نباید گفتش»

باز اما کمکی خواست دلم

تا که آرام شود

چشمت آمد

زیر بازوی دل را که گرفت

شبنم اشک به سیل انجامید

و خدا حافظ آخر  

که هوا ابری شد

درد دوری که به پاها جان داد

زود دور باید شد دور

تا فراموش کند دل همه را

 

 

( ؟ )

 

   + نازی ; ۳:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٦
    پيام هاي ديگران ()

و این آغاز انسان بود

از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند : تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد. انسان گفت : اما من به خودم ظلم کرده ام . زمین تاوان ظلم من است . اگر خدا چنین میخواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.

خدا گفت : برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد ؛ زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و از باطل ، از خطا و از صواب ؛ و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت و گر نه ....

و فرشته ها همه گریستند . اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وا مانده بود. می ترسید و مردد بود.

و آنوقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوط کرد و کائنات را به غبطه واداشت.

انسان دستهایش را گشود و خدا به او  « اختیار» داد.

خدا گفت : حال انتخاب کن. زیرا برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت ، پاداش به گزیدن توست.

عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد. تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را. و این آغاز انسان بود.

 

ازمجموعه" پیامبری از کنار خانه ما رد شد" (عرفان نظر آهاری).

   + نازی ; ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢
    پيام هاي ديگران ()

داستان کوتاه از آنتوان چخوف

همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم .

به او گفتم: بنشینید«یولیا واسیلی‌‌‌‌‌اِونا » می‌‌‌‌دانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟

 - چهل روبل

 -نه , من یادداشت کرده‌‌‌‌ام. من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم.

حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید .

 - دو ماه و پنج روز

 - دقیقاً دو ماه . من یادداشت کرده‌‌‌ام. که می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد همان طور که می‌‌‌‌‌دانید یکشنبه‌‌‌ها مواظب «کولیا»نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید. و سه تعطیلی…

«یولیا واسیلی‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌کرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد .

 - سه تعطیلی ، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم کنار.

«کولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب «وانیا»بودید فقط «وانیا » و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید .
دوازده و هفت می‌‌شود نوزده. 
تفریق کنید… آن مرخصی‌‌‌ها… آهان… چهل ویک‌‌روبل، درسته؟

 چشم چپ«یولیا واسیلی‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید. شروع کرد به سرفه کردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت .

 - و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید .
فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی کنیم. موارد دیگر: بخاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما «کولیا » از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. 10 تا کسر کنید. همچنین بی‌‌‌‌توجهیتان باعث شد که کلفت خانه با کفش‌‌‌های «وانیا » فرار کند شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌کردید. برای این کار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید . 
پس پنج تا دیگر کم می‌‌کنیم .
در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید.

 « یولیا واسیلی‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواکنان گفت: من نگرفتم

 - امّا من یادداشت کرده‌‌‌ام .

 - خیلی خوب شما، شاید …

 - از چهل ویک بیست و هفتا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند.
چشم‌‌‌هایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلک بیچاره !

 - من فقط مقدار کمی گرفتم .

در حالی که صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد: 
من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم … نه بیشتر .

 - دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، می‌‌‌کنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا … یکی و یکی .

 یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .

 به آهستگی گفت: متشکّرم

 جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
پرسیدم: چرا گفتی متشکرم؟

 - به خاطر پول.

 - یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟ تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است که متشکّرم؟

 - در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند .

 - آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد.. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یک حقه‌‌‌ی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده .

ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان درنیامد؟
ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟

 لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است..

 بخاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم . 
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشکرم 
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم در چنین دنیایی چقدر راحت می‌‌شود زورگو بود.

   + نازی ; ۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱۱
    پيام هاي ديگران ()

سرزمین دیگر

من آنجا می دانستم من بر سطح هستم . آنجا هستم بدون سبکی سطحی بودن. از درد رها نمی شوم از حس رها نمی شوم اما عمق دارایی های رها شده ام را از دست میدهم شنیدم سوگندی خورده شود اما همه چیز وحشی است و از من می گریزد و بعد هم لابد مرگ اینجاست آه در من ترس جاری است. مثل کره اسب کوچک گام برمی دارم در کرانه ی دریای سیاه. آغاز می کنم سرزمینی بیگانه را با چمن هایی نو سرشار از آفتاب و آبدیده در فراسوی آن زمین های بارور آری در فراسوی زمینهای دورتر می رود رودخانه ای بزرگ گرم و ریزان به سوی دریا آنجا که زمین پایان می گیرد وآغاز رویای رویای واقعیت آغاز می شود. ) بیگیتا لیلپرش-(

   + نازی ; ۱:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٢
    پيام هاي ديگران ()

وداع


ميروم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ويرانه ی خويش
به خدا ميروم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه ی خويش
 
ميبرم, تا که در آن نقطه ی دور
 شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه ی عشق
زینهمه خواهش بیجا و تباه
 
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه ی امید محال
میبرم زنده به گورش سازم
تا ازین  پس نکند یاد وصال
 
ناله ميلرزد می رقصد اشک
آه . بگذاريد که بگريزم من
از تو ای چشمه ی جوشان گناه
شايد آن به که  بپرهيزم من
 
 به خدا غنچه ی شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله ی آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسيد
 
عاقبت بند سفر پايم بست
ميروم خنده به لب خونين دل
ميروم از دل من دست بدار
ای اميد عبث بی حاصل...

 

فروغ فرخزاد

   + نازی ; ٤:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٧
    پيام هاي ديگران ()

.....


 
 
خواستم نفرت را نقاشی کنم
با رنگ سیاه
روی صفحه ی سفید
در تاریکی خودم را گم کردم

****** 


خواستم محبت را ترسیم کنم
با رنگ سبز
روی صفحه ی سفید
محبتم گل کرد اما پژمرد
 

 

******


و خواستم عشق را تصویر کنم
با رنگ سرخ
روی صفحه ی سفید
سرخی عشق ؛ سپیدی را آب کرد و مرا در خود فرو برد.

   + نازی ; ۱:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱/۳۱
    پيام هاي ديگران ()

فراموشی

 

 

ميترسم که باد بيايد.....

و تمام روياهايم را با خود ببرد

........

..........

...................

***

صدای باد می آيد ...

صدای غژ غژ در ...

صدای آشنای رفتن کسی می آيد  !!!.

   + نازی ; ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٩
    پيام هاي ديگران ()

سلامی چو بوی خوش آشنايی

سلام به تمام دوستان عزیز:

خیلی وقت بود که به علت گرفتاریهای عدیده و نیز عدم دسترسی به اینترنت نتوانستم تا وبلاگم را به روز کنم . البته دلم میخواست که برای عرض تبریک یا با شعری جدید از خودم اینجا بنویسم اما چندی پیش عزیزی را از دست دادم و مایل بودم به یاد خوبیها و علاقه ای که نسبت به او داشتم به عنوان یادبود از او که در نوع خود استثنا بود و بی نظیر شعری از سید علی صالحی بنویسم که اگر میدانست چقدر دوستش میداریم هیچوقت به هم آغوشی خاک تن نمیداد. یادش گرامی و روان عاری از گناهش شاد باد ....

سرود سقراط در شام شوکران

نه سبز و نه آبی

گلگون

سرنوشت تو بود

*

از سپیده اگر که برآیی

یا جامه جلیل زفاف است و

یا رخت به هفت گل سرخ شسته رستگاری ها.

گلگون گلم !

بعئ از اینهمه گلگون

از تو و دهانت

که گلگون بر شقیقه ی شب میرود

این رعشه ها به مهلت مرگی حتی امانم نمیدهند.

بعد از اینهمه آیا

کدام شب از گور تو

سپیده ی بی کفن

فوران خواهد زد !

سنگینم از نگفتن

در پناه خداوند خوبیها شاد باشید .

   + نازی ; ۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢٩
    پيام هاي ديگران ()

زندگی

 

 

آخرين شناسه های يک انسان زنده را

در گذر از تلاتم دريای پر از فريب زندگی

با پنجه های فرو برده در پوسته چندش آور سازگاری

با غرور باز ستانيده ام

 

اينک منم:

زنی ايستاده با قدمهای استوار و راست

مهيا برای نبردی که مغلوبه آن از ابتدا پيداست.

   + نازی ; ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٤
    پيام هاي ديگران ()

غلام همت آنم که زير چرخ گردون ....... ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزادست

وقتی دلم میگیرد

وقتی بغض گلویم را میفشارد

وقتی ستاره ها دورتر میشوند

و تخیلها دست نیافتنی تر

وقتی سقف آسمان بر دلم آوار میشود

و دستان هیچ پنجره ای را به خویش نمیخواند

و من تنها تر از همیشه

احساس ملایم یک حضور خلسه مهربان

یک عبور نسیم معطر

یک احساس آرام آرام از فضای غبار گرفته خاطرم میگذرد

بویی آشنا دلم را فشار میدهد

بر دلم مینشیند

گرمم میکند

و ذره ذره باوری سبز بر لبانم مینشاند

که

دلخوشی ها کم نیست .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زندگی کوتاهتر از آن است که دست کم گرفته شود .

(( دیزرائیلی ))

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

   + نازی ; ٩:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱۱
    پيام هاي ديگران ()

خلوت

در آن هنگام که خسته از غوغای زندگی

رویای بودن را در رواق خلوت لحظه ها جستجو میکنم

بی اختیار میل به سکوت درونم ریشه میکند

و با تمام وجود مرا به سوی باغ تنهایی میکشاند

سکوت مهری میشود سنگین بر لبهای بهاری ام

و شب چراغ خاموشی در بی نهایت اندیشه ام

اما

ناگهان وقتی عطر حضور دعا و نیایش فضا را آکنده میکند

اشکهایم بی قراری میکنند

و چشمها گذر نمناک عمر را در جویبار حرارت به نظاره مینشینند

تا کمی از اندوه درونم کاسته شود

.....

....

به راستی چقدر سبک شده ام.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آرامش و اطمینان بزرگترین موفقیت است .

(( دیزرائیلی ))

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

   + نازی ; ۸:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱۱
    پيام هاي ديگران ()

اين بود زندگی

میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی  برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ

(( حسین پناهی ))

   + نازی ; ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۸
    پيام هاي ديگران ()

 

ای دگرگون کننده دلها و چشمها
ای گرداننده روزها و شبها
ای تغير دهنده حال و احوالها
دگرگون ساز حال مرا به نيکو ترين حالها

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ


سفره ای از سين
               تنگ بلور ماهي قرمز 
                                                  آئينه و شمعدان
         چشمها بسته زمان رام و دل آرام
                                                    و يک سبد پر از آرزوهائي همه رنگین

تيک تيک عقربه هاي ساعت 

                                                     ۳ ......۲ ........۱ 
لحظه ائي
و پس از ان ..........................


                                                  انفجار نورررررررررر

                               ساقيا امدن عيد مبارک بادت

                                 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


با درودي بيکران
فرا رسيدن نوروز باستاني را به همه دوستان و خوانندگان گرامي ، شاد باش و فرخنده باد ميگويم .
باشد که همه روزتان نوروز و نوروزتان پيروز.

                                                                    ((  همچنان باشد ))

                                               

دوستان و خوانندگان ارجمند
با دريافت پروانه از دوست بسيار گرامي خانم نازي اينجانب  از امروز افتخار همکاري با ايشان در وبلاگ آواي فاخته را دارم .
هر چند که قلم ناتوان من در مقابل نگاه افق بين ايشان بسان  نور شمعي در برابر پرتو خيره کننده خورشيد است ، ليکن به ان اميد بسته ام که سبز بنويسم تا بستري شود براي رويش گلستاني از سروده ها و چکامه هاي ايشان .
همگاهي و همگامي آغاز بهار و آغاز آشنائي با اين بانوي گرامي را به فال نيک ميگيرم  و موجب سر فرازي خويش ميدانم .

و از شما مهربان ياران خانگي ميخواهم  که با نظرات و پيشنهادهاي خود  ياري رسان من باشيد .


تا ديداري دوباره

شاد زي ، مهر افزون ، بخت همراه
بدرود

   + نازی ; ۸:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۳
    پيام هاي ديگران ()

 

دیشب

در تاریک روشن یک چراغ

به لحظه های با تو بودن

اندیشیدم

اندیشیدم

اندیشیدم

و ته مانده ی احساسم را میان دستان کویر زده  از مهربانی دستانت

گریستم.

   + نازی ; ٥:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢
    پيام هاي ديگران ()